نویسنده: فاطمه پنج شنبه 11/6/89 ساعت 12:46 صبح
الان ما در شب های قدر هستیم. من می دانم که شما وقتی به مسجدها و حرم و بعضی از اماکن عمومی می روید عاشقانه برای مولایتان گریه می کنین.
شب های قدر شب ضربت خوردن حضرت علی علیه السلام است که در حال عبادت به خدا به شهادت رسیدند.
شب قدر شبی است که سرنوشت انسان تا شب قدر سال بعد معلوم می شود.
ما در شب قدر باید گریه کنیم،دعا کنیم تا بخشی از گناهایمان بخشیده شود.
نویسنده: فاطمه پنج شنبه 15/11/88 ساعت 8:26 صبح
نامه ای به امام حسین علیه السلام
سلام امام حسین(علیه السلام):
من شما را دوست دارم و می دانم که شمر و یزید شما را به شهادت رساندند.
من می دانم که حضرت علی اصغر(علیه السلام) پسر شما تشنه بوده اند و یزید و شمر کافر نمی
گذاشتند شما از چشمه آب بردارید.
حضرت علی اصغر و بقیه بچه های کوچک را سیراب کنید.
من هر وقت آب می خورم و خیلی تشنه هستم اول می گویم: سلام بر حسین(علیه السلام)
و یاران تشنه اش.
و من بازم که شما را ندیدم ولی از ته قلبم دوست دارم.
نویسنده: فاطمه چهارشنبه 20/3/88 ساعت 6:22 صبح
آن روز خیلی روز به یاد ماندنی بود. یک روزکه من و عمه هایم رفته بودیم سدکارده، مامانم باخاله ام رفته بودند قم وتهران، چون که هوا گرم بود مرا به آنجا نبردند. وقتی به سده کارده رسیدیم بابایم وسایل ها را ازداخل ماشین برداشتند. اول فرش را برداشتند وروی سبزه ها پهن کردند در موقعی که بابایم فرش را روی سبزه ها پهن می کردند من و دختر عمه ام ودخترعمویم رفتیم ودرداخل سد بازی کردیم.
درآنجا درخت توت ودرخت زرد آ لو بود . بابایم پایشان را به درخت می زدند وزردآلوهای روی درخت روی زمین می ریخت و ما مدام زردآلوها را می خوردیم.
نویسنده: فاطمه سه شنبه 5/3/88 ساعت 11:9 عصر
باعرض سلام به حضرت فاطمه سلام الله علیها.
من شما را خیلی دوست دارم و من می دانم
که شما یک مادر بسیار مهربان و همسر مهربان بودید.
من شما را از ته قلبم دوست دارم.
راستی اسم من هم فاطمه است.
خوش به حال مردم آن زمان که شما را دیدند.
من شما را به جای مادر دوم خود می دانم.
همه مردم شما را دوست دارند حتی و مخصوصا من،
من تازه فهمیدم که اسم خودم خیلی قشنگ و زیباست.
نویسنده: فاطمه جمعه 2/12/87 ساعت 7:3 عصر
قطار به یادماندنی
چند سال پیش من به همراه خاله جون و مامانم به قم سفر کردیم البته نه با هواپیما بلکه با قطار.
مدرسه خاله جونم می خواستند آنها را به اردو ببرند و اجازه دادند که ما هم با آنها برویم. در آن زمان من خیلی کوچک بودم و تقریبا 4-3 ساله.
در راه، در داخل قطار من به مامانم گفتم: «مامان! من تشنه ام.» مامانم از خاله ام پرسیدند: «شما آب آورده اید؟» خاله ام گفتند: «نه برای چه؟» مامانم گفتند:«آخه فاطمه تشنه اش شده است.» خاله ام گفتند:«اینجا یک آب سرد کن است برود آنجا و آب بخورد. فاطمه لیوان دارد؟» مامانم گفتند: «بله که دارد» من رفتم از آب سرد آب بخورم که به یاد لب تشنه امام حسین(علیه السلام) افتادم و گفتم: «سلام بر لب تشنه حسین شهید» و آب خوردم.
وقتی به قم رسیدیم به یک اردوگاهی که شبیه یک خانه قشنگ بزرگ بود رفتیم و من همیشه با آیینه کوچک کیفی خاله ام تلفن بازی می کردم و به همه اعضای خانواده ام تلفن می کردم مخصوصا پدرم.
در آنجا چند بار به جمکران و زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) رفتیم. من یک روز در اردوگاه به خاله ام گفتم: «می شود به پارک برویم؟» خاله ام گفتند: «البته که می شود.» در نزدیکی حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) یک شهربازی برای کودکان بود. خاله ام گفتند: «فاطمه! نگاه کن، آنجا یک شهر بازی است به آنجا می روی که بازی کنی؟» من گفتم:«خیلی خوب است بیاییم برویم آنجا.»
جای همه آنهایی که دوست دارند به زیارت بروند خیلی خالی بود.
بهترین شب ها
نامه ای به امام حسین
آن روز خیلی روز به یاد ماندنی بود.
نامه من به ...
قطار به یاد ماندنی
[عناوین آرشیوشده]